ماهان فرشته مهربانیماهان فرشته مهربانی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

ماه آسمان عشقمون ماهان جون

مادرانه

عاقبت در یک شب از شبهای دور کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شورانگیز مادر می نهد آن زمان طفل قشنگم بی خیال در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پاک یاس ها در مشام جان من پیچیده است آن زمان دیگر وجودم مو به مو بسته با هستی طفلم می شود آن زمان در هر رگ من جای خون مهر او در تار و پودم می شود می فشارم پیکرش را در برم گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاوید باش در کنارم زندگی آغاز کن میگشاید نور چش...
29 فروردين 1393

خطر زایمان زودرس

1393/01/27 امروز صبح اول وقت جلسه داشتیم خانم فکری همکارم خیلی ناراحت بود و حتی تو جلسه گریه کرد منم  از گریه همکارم ناراحت شده بودم که ی دفعه شما قلمبه شدی تو شکمم هرچی خاله نسیم و خانم فکری شما رو از روی شکمم نوازش کردن بازم لجبازی کردی و حتی تا آخر تایم ریلکس نشدی. منم قبل از رسیدن به خونه به راننده گفتم منو جلو مطب دکترم پیاده کنه . { البته چون 4 شنبه بود ی سری کار با خودم اورده بودم که تو خونه انجام بدم آخه قرار بود آخر هفته آینده (1392/02/04) دیگه مرخصی بگیرم و یکم به خودم استراحت بدم آه شکمم خیلی بزرگ شده بود و فعالیت کاری خیلی واسم سخت شده بود.} وقی رفتم تو مطب هنوز خانم منشی نیومده بود منم همونجا روی صندلی ی چرتکی زدم ...
27 فروردين 1393

خرید سیسمونی

1392/11/01 امروز با خاله حدیث قرار گذاشتیم رفتیم خرید لوازم بهداشتی ، ، و لباس های سیسمونی ، خاله جون آجی طناز رو هم با خودش آورده بود آخه آجی هستی مدرسه بود . دست خاله جون درد نکنه خیلی خسته شد .آجی  هم کلی واسه خودش تو فروشگاه حال کرد هرچی رو میدید می خواست و می گفت این مال طناز ، مغازه دار هم افتاده بود تو رودربایستی و بهش می داد دو دقیقه بعد ی چیز دیگه انتخاب می کرد فقط این وسط آویز های بالای تخت  به دلش موند.   1392/11/05 امروز و رفتیم واسه خرید سرویس   ،   ،  و ... رنگ آبی دوست داشت  رنگ قرمز این...
11 بهمن 1392

حس وجود

1392/10/20 تا امروز هنوز تکون خوردنتو احساس نکرده بودم و کلی از این قضیه شاکی بودم به خانم فکری همکارم که ماماست گفتم چرا نی نی من هنوز تکون نخورده گفت امروز که رفتی خونه ی چیز شیرین بخور و روی کمر دراز بکش حتما متوجه تکون خوردنش میشی . منم همین کارو کردم و برای اولین بار تکون خوردنتو احساس کردم خیلی حس قشنگی بود که امیدوارم همه زنان این حس رو حتی برای ی بار تو عمرشون تجربه کنن. انشالله. با وجود دیدن تصویرت تو سونو گرافی ها و شنیدن صدای ضربان قلب کوچولویی که در وجودم کم کم درحال رشد کردن بود ولی با تکون خوردنت با تمام وجود حست کردم عزیز دلم امیدوارم که سالم و سلامت باشی .          ...
20 دی 1392

انتخاب نام واسه گل پسرمون

اسامی که با الف شرع میشه : واسه اینکه اول اسم مامان و بابا هر دو با الف شروع میشه آرتا = مقدس،راست گفتار،درست کردار اهورا =وجود مطلق و هستی بخش ارشیا = تخت و اورنگ شاهان عرشیا = منصوب به عرش اٍرمیا = نام یکی از پیامبران آرشان = دلیر،دلاور،نام پسر اردشیر دوم،نام پسر ارته باز اسامی که با میم شرع میشه : واسه اینکه اول نام خانوادگیت با میم شروع میشه مارتیا = آدمی ، انسان مسیحا = لقب حضرت عیسی + الف تصرف فارسی مهرشاد = خورشید شاد مهیار = دوست ماه میکائیل = فرشته روزی رسان مهرگان = جشنی که در ایران قدیم در 16 مهر به مناسبت یکی شدن نام روز و ماه برپا می شد. ماهان = نام پسر کیخسرو،پسر اردشیر،پسر قباد ...
10 دی 1392

سونوگرافی تعیین جنسیت

قربونت برم مامانی امروز 1392/10/03 ساعت 17 نوبت سونو داشتم خاله نسیم زحمت کشیده بود رفته بود کلینیک دکتر طهماسبی واسمون نوبت گرفته بو د من و بابایی از ساعت 4:30 رفتیم که جای پارک واسه بابا باشه خیلی طول کشید تا نوبت مامانی شد تو این فاصله هم بابایی ی چرت جانانه واسه خودش زد آخه خیلی خسته بود و استراحت نکرده بود. وقی اسم مامانی رو صدا زن به خانم منشی گفتم که اجازه بده بابایی هم بیاد توی اتاق ولی اجازه نداد با آقای دکتر هم صحبت کردم گفتن بابایی ناراحت نباشه CD  فیلم و بهش میدیم نگاه کنه منم با خیال راحت روی تخت دراز کشیدم ( این دفعه دیگه بلد بودم ) وقتی که از توی مانیتور بهت نگاه می کردم و آقای دکتر واسم توضیح می د...
3 دی 1392

آزمایشگاه ژنتیک پزشکی و تشخیص پیش از تولد

امروز 1392/08/13 مامانی معاونت بهداشتی استان جلسه داره و امروز هم باید سونو NT و آزمایش آنالیز کریپتور خون بده واسه این نمی تونم امروز رو مرخصی بگیرم و دربست در خدمت شما باشم و باید حتما برم معاونت . صبح اول وقت رفتم آزمایشگاه نرگس اونجا آزمایش خون رو دادم و واسه سونو ساعت 12 بهم نوبت دادن منم سریع رفتم جلسه . ساعت 11:45 هم اجازه گرفتم و برگشت آزمایشگاه واسه نوببت سونو ولی از اونجا که همیشه بی نظمی تو کارای این جور جاها هست ساعت 15 نوبت مامان شد البته چند بار هم رفتم بهشون تذکر دادم چون خیلی ها رو بدون نوبت یا بنا به دلایلی جلو مامانی پذیرش دادن منم حسابی عصبی و خسته شده بدم  تا بالاخره نوبتم شد. خیلی استرس داشم روی تخت که دراز ک...
14 آبان 1392

خبر بارداری

نحوه خبردادن بارداری مامانی خیلی طولانیه امیدوارم خسته نشی کوچولوی نازنینم من و بابایی واسه بارداری برنامه ریزی کرده بودیم که چه زمانی باردار شم به این خاطر از 2-3 روز قبل از داروخانه ی بیبی چک خریده بودم صبح 10 دقیقه زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم تا تست بارداری بدم . خیلی استرس داشتم کمی هم نگران بودم .بعد از انجام تست خط اول یکدفعه و خیلی پر رنگ ظاهر شد و در عین نا امیدی وقتی که داشتم دستام رو میشستم خط دوم هم کم کم پر رنگ و پر رنگ تر شد. ی حس خوشحالی عجیبی که تا اون لحظه تجربه نکرده بودم تمام وجودم رو گرفت ، اشک شوق تو چشام جمع شد ، نمی تونستم از خوشحالی خودمو کنترل کنم . امدم تو پذیرایی خدا رو بخاطر بارداریم چندین بار شکر گف...
3 مهر 1392